تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 10:37 | نویسنده : سامی

 

    این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...

       تظاهر به بی تفاوتی، 

  تظاهر به بی خیـــــالی،

  به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما...

       چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش" 



تاريخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:33 | نویسنده : سامی
 
 
اخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمیره
 
 
                         اشکا دونه دونه رو گونه ی من نشسته بود

 

دلم از جور زمونه خسته بود

 

وقتی که تو بوسه هاتو میدادی

 

انگاری اتیش به قلبم میزدی

 

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود

 

عشق بی دلیل من دست و پاگیرت شده بود

 

با نگاه تو به ساعت دل من شکست

 

 

و ریخت شیشه ی عمر منم تموم شد و هیچکی ندید

 

تو میرفتی رو تن برگای خیس فکر میکردم

 

تو خیالت کسی نیست

 

عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار

 

 من می خوام ببینمت تو رو خدا فقط یه بار

 

به خدا دلم دیگه جای شکستن نداره

 

پیش قلب عاشقت نگاه من کم میاره

 

امان از خوش خیالی دربه دری اوارگی

 

دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی... 



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:13 | نویسنده : سامی

 

دلم بهانه میخواهد برای زندگی

 

مثل یک بوسه عاشقانه

 

که یادم آورد هوز زنده ام



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:3 | نویسنده : سامی


 

هی روزگار !

 

من به درک !

 

خودت خسته نشدی از دیدن تصویر

 

تکراریه درد کشیدن من ؟!

 



تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 9:4 | نویسنده : سامی

پروردگارا ، آرامش را همچون

دانه های برف ، آرام و بیصدا

به سرزمین قلب کسانیکه

برایم عزیزند ، بباران . . .



تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 8:47 | نویسنده : سامی

که مردم شین و گریانت به من چی؟


له سةر گؤرم له خودانت به من چی؟


که نةت هیشت تیرچاوانت ببینم


دائیستا شینی چاوانت به من چی؟



تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ | 10:9 | نویسنده : سامی

 

آرام بگیر دلم . . .


تنگ نشو برایش . . .


مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !


“ چیزی بینمان نبوده ”

 



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ | 14:4 | نویسنده : سامی

    
کاش اون لحظه ای که 

یکی ازم میپرسه حالت چه طوره ؟

وجواب میدم خوبم.....

کسی باشه که محکم بغلم کنه

و آروم تو گوشم بگه:

"میدونم که خوب نیستی........ "