تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 18:6 | نویسنده : سامی

اگر می دانی در این جهان

کسی هست که با دیدنش

رنگ رخسارت تغییر می کند

وصدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد ...

مهم نیست که او مال تو باشد...

...مهم این است که :

فقط باشد...

زندگی کند...

لذت ببرد....

خوشبخت باشد...

ونفس بکشد...........!

 



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | 9:31 | نویسنده : سامی
       
وقـتـی حـس میکـنم

جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی

تــو نفس میکــشــی و مـن

از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم !

تـو بــآش !!!

هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است …

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 16:47 | نویسنده : سامی

خدا نگهدار ای همیشه پناه قلب بی کس من نرو که دیگه کس  نمیشه به فریاد رس من بزار که واسه آخرین

بار تو رو به آغوشم بگیرم گریه نکن عشقم الهی که واســــــــتت بمــــــــــــیرم خدا نگهدار ای گل یاس اونجا

مواظب خودت باش از هم دیگه نشون نداریم غم ما یه دریاست هر دو چه مظلومو چه غمناک خیره به چشم هم

نشستیم یاد تمومه خاطره ها چه عهدی که بستیم...



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 16:30 | نویسنده : سامی

 

خدایا یا منو خیلی ببر جلو یا خیلی عقب

 چون از این روزات زیاد دل خوشی ندارم...



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 11:51 | نویسنده : سامی

 

خدایا منو ببر پیش خودت...

از ادمات خسته ام...

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 16:7 | نویسنده : سامی

 

از تو بايد ميگذشتم     ولي افسوس نتونستم

 

تو عروسک بودي و من         آخر قصه دونستم

 

تو وجود خالي تو             جز دروغ هيچي نديدم

 

کاش ميشد به اين حقيقت   پيش از اينها ميرسيدم

 

سوختم و سوختم و ساختم  هر چي داشتم به پات باختم

 

کاش تو رو از روز اول         مثل امروز ميشناختم

 

آخه عشق يعني شکستن    عاشقانه سرسپردن

 

دل سپردن به سرابي    در سکوت خويش مردن

 

يه روزي يه روزگاري      حرف بين ما نگاه بود

 

عشقو نقاشي ميکرديم   نقش ما خورشيد وماه بود

 

بعد از اون واژه نوشتيم    جملمون ستاره چين بود

 

مثل دريا آبي بوديم    معني زندگي اين بود

 

سوختم و سوختم و ساختم   هر چي داشتم به پات باختم

 

کاش تو رو از روز اول        مثل امروز ميشناختم

 

آخه عشق يعني شکستن  عاشقانه سرسپردن

 



تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد 1393 | 16:32 | نویسنده : سامی
 
 
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ 

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ 

اما افسوس که هیچ کس نبود ... 

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... 

آری با تو هستم ...! 

با تویی که از کنارم گذشتی... 

و حتی یک بار هم نپرسیدی، 

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 | 20:16 | نویسنده : سامی

گفتن بسپارش دست زمون

همه چی درس میشه ، میگذره

بابا بخدا زمانم توش گیر کرده

دیگه نمیگذره . . .